������������

آ

فرهنگ معین

(حر.) «آ» یا «الف ممدوده» نخستین حرف از الفبای فارسی ؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد "۱".


خ

فرهنگ معین

(حر.) حرف نهم از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر عدد "۶۰۰" می‌باشد.


ر

فرهنگ معین

(حر.) دوازدهمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۲۰۰ می‌باشد.


ف

فرهنگ معین

(حر.) بیست و سومین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۸۰ در حساب ابجد.


م

فرهنگ معین

(حر.) بیست و هشتمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۴۰ در حساب ابجد.


ن

فرهنگ معین

(حر.) بیست و نهمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۵۰ می‌باشد.


ج

فرهنگ معین

(حر.) یکی از حروف صامت، ششمین حرف از الفبای فارسی است که در حساب ابجد برابر عدد ۳ می‌باشد. گاهی به «ز» و گاهی به «گ» تبدیل می‌شود.


ز

فرهنگ معین

(حر.) سیزدهمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۷ می‌باشد.


ش

فرهنگ معین

[ په. ] ضمیر شخصی متصل سوم شخص مفرد است. ۱- به صورت مفعولی: «دادش». ۲- به صورت فاعلی: «گفتش». ۳- به صورت اضافی: «خانه اش».


غ

فرهنگ معین

(حر.) بیست و دومین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۱۰۰۰ در حساب ابجد.


ل

فرهنگ معین

(حر.) بیست و هفتمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۳۰ در حساب ابجد.


ت

فرهنگ معین

(حر.) چهارمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر عدد ۴۰۰ می‌باشد.


ث

فرهنگ معین

(حر.) پنجمین حرف از الفبای فارسی است که در حساب ابجد برابر ۵۰۰ می‌باشد. این حرف در واژه‌های فارسی وجود ندارد. اما در اوستایی و پارسی باستان وجود داشته.


ج

فرهنگ معین

جمع


س

فرهنگ معین

(حر.) حرف پانزدهم از الفبای فارسی، برابر با عدد ۶۰ در حساب ابجد.


پ

فرهنگ معین

(حر.) سوّمین حرف از الفبای فارسی و از حروف صامت است.


ژ

فرهنگ معین

(حر.) چهاردهمین حرف از حروف فارسی.


ک

فرهنگ معین

(حر.) بیست وپنجمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۲۰ در حساب ابجد.


ی

فرهنگ معین

(حر.) سی و دومین حرف از الفبای فارسی برابر با ۱۰ در حساب ابجد.


د

فرهنگ معین

(حر.) حرف دهم از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۴ می‌باشد.


ق

فرهنگ معین

قید


ص

فرهنگ معین

صفت


ص

فرهنگ معین

(حر.) هفدهمین حرف از الفبای فارسی برابر عدد ۹۰ در حساب ابجد. این حرف در لغات اصیل فارسی یافت نمی‌شود و خاص لغات مأخوذ از عربی یا زبان‌های دیگر و یا مبدل لغات فارسی است.


ط

فرهنگ معین

(حر.) نوزدهمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۹ در حساب ابجد.


ق

فرهنگ معین

(حر.) بیست و چهارمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۱۰۰ در حساب ابجد.


و

فرهنگ معین

(~.) خاصه، مخصوصاً.


چ

فرهنگ معین

(حر.) هفتمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد، برابر عددِ ۳ می‌باشد و در زبان عرب وجود ندارد.


گ

فرهنگ معین

(حر.) بیست و ششمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۲۰ در حساب ابجد.


ض

فرهنگ معین

(حر.)هجدهمین حرف از الفبای فارسی، برابر با عدد ۸۰۰ در حساب ابجد.


ب

فرهنگ معین

(بِ) (پیش.) ۱- بر سر اسم درآید (به جای تنوین منسوب عربی) و از آن قید سازد: بیقین = یقیناً. ۲- بر سر اسم و حاصل مصدر درآید و قید سازد: بزودی. ۳- گاه بر سر اسم درآید و آن را صفت سازد: بهوش.


ذ

فرهنگ معین

(حر.) یازدهمین حرف از الفبای فارسی، برابر با عدد ۷۰۰ در حساب ابجد.


ه

فرهنگ معین

(حر.) سی و یکمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۵ در حساب ابجد.


ح

فرهنگ معین

(حر.) هشتمین حرف از الفبای فارسی، برابر با عدد ۸ در حساب ابجد.


ظ

فرهنگ معین

(حر.) بیستمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۹۰۰ در حساب ابجد.


ع

فرهنگ معین

عربی


ع

فرهنگ معین

(عین) (حر.) بیست و یکمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۷۰ در حساب ابجد.


مج

فرهنگ معین

(مَ) = ماج: ماه، قمر.


بن

فرهنگ معین

(~.) تکه کاغذ چاپی که دارندة آن می‌تواند به موجب آن از کالا یا خدمتی استفاده کند.


حث

فرهنگ معین

(حَ ثّ) برانگیختن، تشویق کردن.


حد

فرهنگ معین

(حَ دّ) ۱- حایل میان دو چیز. ۲- انتها، کرانه. ۳- تیزی. ۴- اندازه. ۵- کیفر و مجازات شرعی.


حر

فرهنگ معین

حرف


حر

فرهنگ معین

(حَ ر یا رّ) گرما، گرمی.


حس

فرهنگ معین

(حِ سّ) ۱- دریافتن، ادراک کردن. ۲- دریافت، ادراک.


حض

فرهنگ معین

(حَ) برانگیختن، تحریک کردن.


حط

فرهنگ معین

(حَ طّ) ۱- فرو آوردن. ۲- فرو آمدن.


حظ

فرهنگ معین

(حَ ظّ) بهره، نصیب. ج. حظوظ.


بز

فرهنگ معین

(~.) = پژ. پج: ۱- پشتة بلند. ۲- تیغ کوه.


بی

فرهنگ معین

۱ - نشانه نفی و سلب که بر سر اسم درآید و کلمه را صفت سازد: بی کار، بی چاره. ۲- گاه بر سر اسم درآید و قید مرکب سازد: بی شک، بی گفت و گو.


بش

فرهنگ معین

(~.) گشاده روی، تازه روی، خوش منش.


بل

فرهنگ معین

(~.) پاشنة پای.


کلمات اتفاقی