������������

ب

فرهنگ معین

(بِ) (پیش.) ۱- بر سر اسم درآید (به جای تنوین منسوب عربی) و از آن قید سازد: بیقین = یقیناً. ۲- بر سر اسم و حاصل مصدر درآید و قید سازد: بزودی. ۳- گاه بر سر اسم درآید و آن را صفت سازد: بهوش.


خ

فرهنگ معین

(حر.) حرف نهم از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر عدد "۶۰۰" می‌باشد.


ذ

فرهنگ معین

(حر.) یازدهمین حرف از الفبای فارسی، برابر با عدد ۷۰۰ در حساب ابجد.


گ

فرهنگ معین

(حر.) بیست و ششمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۲۰ در حساب ابجد.


ح

فرهنگ معین

(حر.) هشتمین حرف از الفبای فارسی، برابر با عدد ۸ در حساب ابجد.


ز

فرهنگ معین

(حر.) سیزدهمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۷ می‌باشد.


ق

فرهنگ معین

قید


آ

فرهنگ معین

(حر.) «آ» یا «الف ممدوده» نخستین حرف از الفبای فارسی ؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد "۱".


ت

فرهنگ معین

(حر.) چهارمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر عدد ۴۰۰ می‌باشد.


ث

فرهنگ معین

(حر.) پنجمین حرف از الفبای فارسی است که در حساب ابجد برابر ۵۰۰ می‌باشد. این حرف در واژه‌های فارسی وجود ندارد. اما در اوستایی و پارسی باستان وجود داشته.


ج

فرهنگ معین

جمع


ر

فرهنگ معین

(حر.) دوازدهمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۲۰۰ می‌باشد.


ف

فرهنگ معین

(حر.) بیست و سومین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۸۰ در حساب ابجد.


و

فرهنگ معین

(~.) خاصه، مخصوصاً.


د

فرهنگ معین

(حر.) حرف دهم از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۴ می‌باشد.


غ

فرهنگ معین

(حر.) بیست و دومین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۱۰۰۰ در حساب ابجد.


س

فرهنگ معین

(حر.) حرف پانزدهم از الفبای فارسی، برابر با عدد ۶۰ در حساب ابجد.


م

فرهنگ معین

(حر.) بیست و هشتمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۴۰ در حساب ابجد.


ه

فرهنگ معین

(حر.) سی و یکمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۵ در حساب ابجد.


پ

فرهنگ معین

(حر.) سوّمین حرف از الفبای فارسی و از حروف صامت است.


ژ

فرهنگ معین

(حر.) چهاردهمین حرف از حروف فارسی.


ک

فرهنگ معین

(حر.) بیست وپنجمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۲۰ در حساب ابجد.


ی

فرهنگ معین

(حر.) سی و دومین حرف از الفبای فارسی برابر با ۱۰ در حساب ابجد.


ج

فرهنگ معین

(حر.) یکی از حروف صامت، ششمین حرف از الفبای فارسی است که در حساب ابجد برابر عدد ۳ می‌باشد. گاهی به «ز» و گاهی به «گ» تبدیل می‌شود.


ش

فرهنگ معین

[ په. ] ضمیر شخصی متصل سوم شخص مفرد است. ۱- به صورت مفعولی: «دادش». ۲- به صورت فاعلی: «گفتش». ۳- به صورت اضافی: «خانه اش».


ض

فرهنگ معین

(حر.)هجدهمین حرف از الفبای فارسی، برابر با عدد ۸۰۰ در حساب ابجد.


ص

فرهنگ معین

صفت


ص

فرهنگ معین

(حر.) هفدهمین حرف از الفبای فارسی برابر عدد ۹۰ در حساب ابجد. این حرف در لغات اصیل فارسی یافت نمی‌شود و خاص لغات مأخوذ از عربی یا زبان‌های دیگر و یا مبدل لغات فارسی است.


ط

فرهنگ معین

(حر.) نوزدهمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۹ در حساب ابجد.


ق

فرهنگ معین

(حر.) بیست و چهارمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۱۰۰ در حساب ابجد.


ن

فرهنگ معین

(حر.) بیست و نهمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد برابر با عدد ۵۰ می‌باشد.


چ

فرهنگ معین

(حر.) هفتمین حرف از الفبای فارسی که در حساب ابجد، برابر عددِ ۳ می‌باشد و در زبان عرب وجود ندارد.


ظ

فرهنگ معین

(حر.) بیستمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۹۰۰ در حساب ابجد.


ع

فرهنگ معین

عربی


ع

فرهنگ معین

(عین) (حر.) بیست و یکمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۷۰ در حساب ابجد.


ل

فرهنگ معین

(حر.) بیست و هفتمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۳۰ در حساب ابجد.


لا

فرهنگ معین

لاتین


لا

فرهنگ معین

قیچی.


قی

فرهنگ معین

استفراغ، تهوع.


طم

فرهنگ معین

و رم (طِ مُّ رِ مُ) ۱- آب و خاک. ۲- خشک و تر. ۳- کم و زیاد، قلیل و کثیر. ۴- مال بسیار.


طب

فرهنگ معین

(طِ بّ) ۱- درمان کردن. ۲- معالجه. ۳- پزشکی.


طف

فرهنگ معین

(طَ) ۱- جانب، کنار، کرانه. ۲- ناحیه. ۳- بلندی از زمین. ج. طفوف.


طل

فرهنگ معین

(طَ لّ) باران ریز و نرم. ج. طلال.


لت

فرهنگ معین

(~.) شکم، بطن.


لش

فرهنگ معین

(~.) لاشه، جیفه.


لص

فرهنگ معین

(لَ یا لُ یا لِ صّ) دزد، سارق. ج. لصوص، الصاص.


لق

فرهنگ معین

(لَ) = لغ: ۱- نااستوار، هر چیزی که در جای خود محکم نباشد. ۲- بی موی. ۳- صحرای خشک و بی علف.


لم

فرهنگ معین

(~.) پر، لبالب.


تف

فرهنگ معین

(تَ) ۱- حرارت، گرمی. ۲- روشنی، پرتو، نور.


تق

فرهنگ معین

(تَ یا تِ قّ) صدایی که از شکستن چیزی یا برخورد دو جسم سخت یا افتادن جسمی به وجود می‌آید. ؛ ~و لق الف - نیمه تعطیل. ب - زهوار دررفته، فرسوده. ؛ ~ ِ ~چیزی درآمدن الف - صدای چیزی درآمدن. ب - افشا شدن امری نهانی.