معنی

معنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: اهمیت، قدر، اعتبار، نفوذ، شان، تقاضا، ابرام definition
n: تعریف، معنى definition effect
n: اثر، نتیجه، اجرا کردن، معنى، مفهوم، نیت، مفید، کار موثر، عملى کردن، معلو...


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م َ نا / م َ نی ی ] هرچه قصد کرده شود از چیزی . (از منتهی الارب ). هرچیزی که شخص قصد می کند و مقصود. ج ، معانی . (ناظم الاطباء). قصدکرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). || مقصود از سخن . (مهذب الاسماء). مراد کلام . (منتهی الارب ). آنچه لفظ بر آ...


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م ُ ع َن ْ نا ] اسبی است هجین . (منتهی الارب ).اسب بدنژاد و هجین . (ناظم الاطباء). || فحل پست و بدنژاد. || معنی الکتاب ؛ عنوان کتاب . (از اقرب الموارد). علامت و نشان کتاب . (از منتهی الارب ) . || شترکوهان شکافته . || بندی دیرمانده . (از م...


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م ُ ع َن ْ نی ] عناء معن ؛ مبالغه است . (منتهی الارب ). در مبالغه گویند: عناء معن ؛ یعنی رنج بسیار. (ناظم الاطباء).


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م َ نی ی ] رنج دیده جهت دیگری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مشغول و گرفتار. (ناظم الاطباء).


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م َنی ی ] منسوب است به معن بن مالک بن فهم ... وجماعتی منسوب به او هستند. (از لباب الانساب ص 161).


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م َ نَن ْ ] حقیقةً و بطور حقیقت و فی الواقع. (ناظم الاطباء). || از حیث معنی . معناً. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - معنی ً و لفظاً ؛ از حیث معنی و لفظ. - || هم در قول و هم در اراده . (ناظم الاطباء).


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م َ نی ی ] رجوع به فخرالدین معنی شود.


معنی

لغت ‌نامه دهخدا

معنی . [ م َ ] سید ابوالفیض ، از شاعران قرن دوازدهم و از شاگردان عبدالقادر بیدل بوده است . وی در شاهجهان آباد هند مسکن داشت . از اوست : با توکل گر در این بحر آشنایی می شود با وجود دست و پا بی دست و پایی می شود. و رجوع به تذکره ٔ صبح گلشن و قاموس الا...


معنی

فرهنگ معین

(مَ) ۱- مقصود، مراد. ۲- مفهوم، کلام. ۳- حقیقت. ۴- مطلب، موضوع. ۵- باطن.


معنی

فرهنگ عمید

۱. مقصود. ۲. مفهوم و مضمون کلام. ۳. مطلب؛ موضوع. ۴. باطن.


معنی

دیکشنری عربی

الانجراف , التاثیر , الفکرت , المعنی , النیت , المعنی , المغزی , الاحساس , الملخص , التضمین , التعریف


معنی

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

معنی: ماناک، گن، چم، َچَم، آرش، آِرِش


معنی

دیکشنری ایتالیایی

significato


معنیة

لغت ‌نامه دهخدا

معنیة. [ م َ ی َ / م َ نی ی َ ] لغتی است در معنی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مضمون و مفهوم و مقصود از کلام . (ناظم الاطباء).


پرمعنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

v: حقا، کاملاً، خوب، فراوان، بسیار significant
adj: پر معنى، مهم، قابل توجه، حاکى از، عمده، معنى دار significant full bodied
تنومند، عظیم الجثه، پرمعنى، مهم senseful
پرمغ...


پرمعنی

لغت ‌نامه دهخدا

پرمعنی . [ پ ُ م َ نا / نی ] که معنی بسیار دارد. پرمغز.


بامعنی

لغت ‌نامه دهخدا

بامعنی . [ م َ نا / نی ] که معنی دارد. معنی دار. مقابل بی معنی . بامغز. مقابل مهمل . مقابل نااستوار و نادرست و در اصطلاح صوفیان و شاعران خوب و شایسته . غیرعامیانه . آنچه پیش پا افتاده نباشد. اصیل : رضوانش گمان بردم چون این بشنیدم از گفتن بامعنی ...


پرمعنی

فرهنگ عمید

۱. سخنی که معنی بسیار دارد. ۲. آنچه از آن مطالب بسیار فهمیده شود.


المعنی

دیکشنری عربی

المعنی دلا لت، معنی، مستلزم بودن، مفهوم، ارش، معنی، مفاد، مفهوم، فحوا، مقصود، منظور


بیمعنی

دیکشنری عربی

الهراء , بلا شعور


پرمعنی

دیکشنری عربی

معبر


هممعنی

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

هممعنی: چمواژه


بد معنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

adj: تنزل دهنده، تحقیر آمیز، واژه تحقیرى


در معنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

v: عملاً، درعمل، تقریبا، درواقع، در معنى، مى توان گفت


هم معنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: هم ارز، معادل، هم بها، برابر، مشابه، هم قیمت، مترادف، هم معنى، همچند equipollent
برابر، معادل، هم معنى، هم قوه، هم نیرو، اشیاء هم قوه synonym
n: واژه مترادف، لفظ مترادف، هم معنى، کلمه م...


بی معنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: یاوه، مهمل، مزخرف، حرف پوچ، بى معنى، خارج از منطق عامیانه‌ piffle
n: چرند، ناچیز، من من کردن، حرف بیهوده زدن، مهمل گویى absurd
n: یک جور رقص اسپانیولى hokum


پر معنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

adj: شبیه مغز، پرمغز، مختصر و مفید، موثر meaningful
پر معنى، معنى دار pregnant
adj: آبستن، باردار، حامله، آماده اختراز، پر معنى، در بر دارنده، باد کننده significant


هم معنی

لغت ‌نامه دهخدا

هم معنی . [ هََ م َ ] دو لفظ که مرادف یکدیگر باشند. (آنندراج ).


بی معنی

لغت ‌نامه دهخدا

بی معنی . [ م َ نا / م َ نی ی / نی ] (از: بی + معنی عربی ) که معنی ندارد. که محتوایی ندارد. بدون مفهوم . پوچ . بیهوده . باطل . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به معنا و معنی شود : سیر گرداندت از گفتن بی معنی تا مگر سیر کنی معده ٔ ناهارش . ناصرخسر...


هم معنی

دیکشنری عربی

المکافی , المرادف


بی معنی

دیکشنری عربی

سخیف , اخرس , احمق , مزبد , لا عقلانی , بلا معنی


پر معنی

دیکشنری عربی

ذو مغزی , هام


هم معنی

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

هم معنی: همگن، هم چم، هم آرش


بی معنی

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

بی معنی ب یچم، بیآرش، بیآِرِش


معنی دار

دیکشنری فارسی به انگلیسی

adj: رسا، پرمعنى، حاکى، اشاره کننده، مشعر expressive meaningful
پر معنى، معنى دار pregnant
adj: آبستن، باردار، حامله، آماده اختراز، پر معنى، در بر دارنده، باد کننده purposeful...


اسم معنی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

(دستور زبان) اسم معنى (مانند wisdom)


ذومعنیین

لغت ‌نامه دهخدا

ذومعنیین . [ م َ ن َ ی َی ] خداوند دو معنی . صاحب دو مراد. دارای دو مقصود و منظور. ذووجهین . (کلمة. کلام ). نزد بلغاء آن است که لفظ مشترک مشتمل بر دو معنی تام باشد و آن هر دو معنی یا حقیقی باشند یا مجازی و یا یکی حقیقی و دیگری مجازی و هر دو معنی مرا...


اسم معنی

لغت ‌نامه دهخدا

اسم معنی . [ اِ م ِ م َ نا ] اسم چون قائم بغیر و وجود آن به دیگری بسته باشد، آنرا اسم معنی گویند: رنجش ، دانش ، سپیدی ، سیاهی ، انسانیت . و آن مقابل اسم ذات است . رجوع به اسم ذات شود.


اهل معنی

لغت ‌نامه دهخدا

اهل معنی . [ اَ ل ِ م َ ] مقابل اهل صورت و ظاهر. اهل حقیقت . آنکه به معنی و باطن توجه دارد: اهل معنی همه یکجا جمعند.


معنی لان

لغت ‌نامه دهخدا

معنی لان . [ م َ ] پرمعنی . بسیارمعنی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). حاوی معنی . دارای معنی : گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی لان من . مولوی (مثنوی چ خاور ص 133).


معنی آرا

لغت ‌نامه دهخدا

معنی آرا. [ م َ ] معنی آفرین . رجوع به معنی آفرین و ماده ٔ بعد شود.


معنی دار

لغت ‌نامه دهخدا

معنی دار. [ م َ ] بامعنی . دارنده ٔ معنی . دارای مفهوم : چون سخن معنی دار مردم گوید... (جامعالحکمتین ص 120). || خردمندانه . عاقلانه . خردپسند. معقول : و آنکه او خود کرده باشد باز چون ویران کند خوب کرده زشت کردن کار معنی دار نیست . ناصرخسرو. || به...


معنی دار

فرهنگ معین

(~.) ۱- دارای معنی، دارندة مفهوم. ۲- حاکی از مفهومی خاص (استهزاء، توهین، فهم مطلب و غیره).


ذومعنیین

فرهنگ عمید

در بدیع، شعری که دو معنی یا بیشتر از آن استنباط می‌شود، مانند این شعر: آن سیل که دوش تا کمر بود / امشب بگذشت خواهد از دوش (سعدی۲: ۴۷۴). از دوش دوم دو معنی استنباط می‌شود یکی معنی دیشب و دیگر معنی کتف و شانه.


معنی دار

فرهنگ عمید

۱. دارای معنی و مفهوم. ۲. سخن یا اشاره‌ای که مفهومی خاص داشته باشد.


معنی دار

دیکشنری عربی

حریص , ذو مغزی , هام


بلا معنی

دیکشنری عربی

بلا معنی بی معنی


معنی‌ کلی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: مفهوم، فکر، عقیده، تصور کلى tenor
فحوا، مفاد، نیت، رویه، تمایل، صداى زیر مردانه


معنی لغوی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

معنى لغوى