شکایت

شکایت

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: لگدزدن، با پا زدن، لگد، (در تفنگ) پس زنى، (مشروب) تندى kick حقوق‌ cause
n: سبب، علت، موجب، انگیزه، هدف، (حقوق) مرافعه، موضوع منازع فیه، نهضت، جنبش، سبب شدن، واداشتن، ایجاد کردن (غالباً بامصدر) ...


شکایت

لغت ‌نامه دهخدا

شکایت . [ ش ِ ی َ ] گله کردن . (غیاث ) (آنندراج ). گله گزاری . گله مندی . (ناظم الاطباء). گله و ملال انگیز از صفات اوست ، وبا لفظ کردن و زدن و ریختن و داشتن و بردن مستعمل . (آنندراج ). شکایة. گله کردن . از کسی پیش کسی گله کردن . درددل کردن . شرح درد...


شکایت

فرهنگ معین

(ش یَ) ۱- گله کردن از کسی نزد دیگری. ۲- داد - خواهی.


شکایت

فرهنگ عمید

۱. گله کردن از کسی به ‌دیگری؛ از جور و ستم یا رفتار و کار بد کسی نزد دیگری گله کردن یا ناله‌وزاری کردن. ۲. تظلم؛ دادخواهی.


شکایت

دیکشنری عربی

الشکوی , السخط , المغص , الآهت , الانین , الدندنت , الاحتجاج , الشکوی


شکایت

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

شکایت: گله مندی، گلایه مندی، گلایه، َگَرزش، شاوش ،دادخواهی، دادخواست


شکایت

دیکشنری ایتالیایی

denuncia


شکایت

دیکشنری ایتالیایی

querela


شکایة

لغت ‌نامه دهخدا

شکایة. [ ش ِ ی َ ] گله کردن . (ترجمان القرآن ص 62) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (المصادر زوزنی ). شَکْی . (ناظم الاطباء). شکوی . شکایت . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به شکایت و شکوی شود. || نالیدن . (ترجمان القرآن ). و رجوع به شکایت شود.


اصل شکایت

دیکشنری فارسی به انگلیسی

اصل شکایت، اصل غصه، مایه غم، (مجازى) شکایت رسمى، شکوائیه، غصه و غم


شکایت کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: سگ ماده، زن هرزه، شکایت کردن، قر زدن bitch complain
v: ناراضى بودن، شکایت کردن، شکوه


شکایت رسمی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: شکایت، دادخواهى gravamen
اصل شکایت، اصل غصه، مایه غم، (مجازى) شکایت رسمى، شکوائیه، غصه و غم


شکایت کردن

لغت ‌نامه دهخدا

شکایت کردن . [ ش ِ ی َ ک َ دَ ] گله کردن . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). گله داشتن . شکوه نمودن . شکوه کردن . (یادداشت مؤلف ). تمییل . (منتهی الارب ) : اکنون چنانکه بنده میشنود و میبیند ایشان را تمکین سخت تمام است و آلتونتاش با بنده نکته ای چ...


شکایت گستر

لغت ‌نامه دهخدا

شکایت گستر. [ ش ِ ی َ گ ُ ت َ ] آنکه عادت وی بر گله و شکایت باشد. || آنکه ناله و زاری کند. (فرهنگ فارسی معین ). گله گزار.


شکایت بردن

لغت ‌نامه دهخدا

شکایت بردن . [ ش ِ ی َ ب ُ دَ ] گله کردن . شکوه نمودن . اظهاردرد و شکایت کردن . (از یادداشت مؤلف ) : از دشمنان برند شکایت بدوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟ سعدی . چه دشمنی که نکردی چنانکه خوی تو باشد به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم...


شکایت نامه

لغت ‌نامه دهخدا

شکایت نامه . [ ش ِ ی َ م َ / م ِ ] ورقه ای که حاکی از شکایت و دادخواهی باشد. تظلم نامه . (فرهنگ فارسی معین ). شکوائیه . دادخواست : در این موضع از مظلمه و شکایت نامه از خلاصه ٔ معانی او بر وجه اختصار بعضی یاد کردم . (ترجمه ٔ تاریخ قم ص 182).


شکایت گستر

فرهنگ عمید

کسی که همه‌جا و نزد همه‌کس شکایت می‌کند؛ آن‌که عادت به گله و شکایت دارد؛ شکایت‌پیشه.


شکایت کردن

دیکشنری عربی

الکلبت , اشتک


شکایت کردن

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

شکایت کردن: شاویدن


شکایت کردن

دیکشنری ایتالیایی

denunciare


شکایت کردن

دیکشنری ایتالیایی

lamentarsi


شکایت‌ کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

(rumble , complain =) ـ n: (جانور شناسى) با قرقره، نوعى رنگ قهوه اى grouse خودمانی‌ beefs
n: گوشت گاو، پروارى کردن و ذبح کردن، شکوه و شکایت کردن، تقویت کردن beef bitch


شکایت‌ کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: شکایت، شکوه کردن، نق نق زدن، گله کردن، گله، محکم گرفتن، با مشت گرفتن، آزردن، فهمیدن، گیر، گرفتن، چنگ، تسلط، مهارت، درد سخت، تشنج موضعى، قولنج grizzle
خاکسترى، قزل، سرخ تیره، موى سفید، خرس خاکسترى آمریکا، نیشخند زدن، ...


شکایت گستری

لغت ‌نامه دهخدا

شکایت گستری . [ ش ِ ی َ گ ُ ت َ ] گله مندی . شکایت . گله گزاری . (فرهنگ فارسی معین ) : او تو را کی گفت کاین گلبتره ها را جمع کن تا تو را لازم شود چندین شکایت گستری . انوری (ازآنندراج ). || ناله و زاری . (فرهنگ فارسی معین ).


شکایت داشتن

لغت ‌نامه دهخدا

شکایت داشتن . [ ش ِ ی َ ت َ ] تظلم داشتن . گله و شکوه داشتن : در ایام عدل تو ای شهریار ندارد شکایت کس از روزگار. (بوستان ). درمانده ام من از تو شکایت کجا برم هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی . سعدی . شکایت از تو ندارم که شکر باید کرد گرفته خان...


شکایت کننده

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

شکایت کننده: دادخواه


شکوه وشکایت

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

شکوه وشکایت: ناله و دادخواهی


شکایت قضایی

فرهنگ واژه‌های فارسی سره

شکایت قضایی: دادخواست


شکایت زیرلبی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: زمزمه، سخن نرم، شکایت، شایعات، زمزمه کردن


شکایت قانونی

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: مورد، غلاف، در صندوق یا جعبه گذاشتن، جلد کردن، پوشاندن، سرگذشت، صندوق، جعبه، جلد، پوسته، قالب، قاب، جا، حالت، وضعیت، موقعیت، اتفاق، دعوى، مرافعه، قضیه vt: در صندوق یا case


شکایت‌ کننده

دیکشنری فارسی به انگلیسی

" complainer


شکایت ; ناله

دیکشنری ایتالیایی

lamentela


بزرگترین شکایت

دیکشنری فارسی به انگلیسی

v: حیوان اهلى منزل، دست آموز، عزیز، سوگلى، معشوقه، نوازش کردن، بناز پروردن pet


شکایت - اصل -

دیکشنری فارسی به انگلیسی

اصل شکایت، اصل غصه، مایه غم، (مجازى) شکایت رسمى، شکوائیه، غصه و غم


شکوه وشکایت کردن

دیکشنری عربی

لحم البقر , الصریر


شکوه و شکایت کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: گوشت گاو، پروارى کردن و ذبح کردن، شکوه و شکایت کردن، تقویت کردن beef creak
n: صداى غوک درآوردن، شکوه و شکایت کردن، غژغژ کردن، صداى لولاى روغن نخورده، جیرجیر کفش


اهل شکایت و گلایه

دیکشنری فارسی به انگلیسی

adj: خرچنگ مانند، (مجازى) پیچیده


ناله و شکایت کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

(whimper , whine =) ـ vt: ناله و شکایت کردن، با صدا حرکت کردن


کردن - شکایت -

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: سگ ماده، زن هرزه، شکایت کردن، قر زدن bitch complain
v: ناراضى بودن، شکایت کردن، شکوه


رسمی - شکایت -

دیکشنری فارسی به انگلیسی

اصل شکایت، اصل غصه، مایه غم، (مجازى) شکایت رسمى، شکوائیه، غصه و غم


زیرلبی شکایت‌ کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: زمزمه، سخن نرم، شکایت، شایعات، زمزمه کردن sour
adj: ترش، تند، ترش بودن، مزه اسید داشتن (مثل غوره و غیره)، ترش شدن sour ugly
adj: زشت، بد گل، کریه ugly


شکایت‌ کردن به شدت

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: لگدزدن، با پا زدن، لگد، (در تفنگ) پس زنى، (مشروب) تندى kick


شکایت قانونی‌ کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

vt: شکایت کردن، غرولند کردن، نالیدن


به ثبت رساندن شکایت

دیکشنری فارسی به انگلیسی

v: سوهان، آهن ساى، سوهان زدن، سائیدن، (مجازى) پرداخت کردن، پرونده، دسته کاغذهاى مرتب، (معنى مجازى) صورت، فهرست، قطار، صف، در پرونده گذاشتن، در بایگانى نگاه داشتن، ضبط کردن، در صف راه رفتن، رژه رفتن، بایگانى کردن file ـ (42)


شکایت کردن - شکوه -

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: گوشت گاو، پروارى کردن و ذبح کردن، شکوه و شکایت کردن، تقویت کردن beef creak
n: صداى غوک درآوردن، شکوه و شکایت کردن، غژغژ کردن، صداى لولاى روغن نخورده، جیرجیر کفش


شکایت کردن - ناله -

دیکشنری فارسی به انگلیسی

(whimper , whine =) ـ vt: ناله و شکایت کردن، با صدا حرکت کردن


شکایت‌ کردن به دادگاه

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: منزل، جا، خانه، کلبه، شعبه فراماسون ها، انبار، منزل دادن، پذیرایى کردن، گذاشتن، تسلیم کردن، قرار دادن، منزل کردن، بیتوته کردن، تفویض کردن، خیمه زدن، به لانه پناه بردن


به دادگاه شکایت‌ کردن

دیکشنری فارسی به انگلیسی

v: طرح دعوى کردن، مرافعه کردن، تعقیب قانونى کردن


کسی که مرتب شکایت می کند

دیکشنری فارسی به انگلیسی

نق نقى، کسى که مرتب شکایت مى کند


شکایت‌ کردن به مراجع صالحه

دیکشنری فارسی به انگلیسی

n: منزل، جا، خانه، کلبه، شعبه فراماسون ها، انبار، منزل دادن، پذیرایى کردن، گذاشتن، تسلیم کردن، قرار دادن، منزل کردن، بیتوته کردن، تفویض کردن، خیمه زدن، به لانه پناه بردن


کلمات اتفاقی